نظریه روابط موضوعی
نظریه ی روابط موضوعی چهارمین دیدگاه روان پویشی است که خاستگاه آن به کارهای ملانی کلاین در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در لندن برمیگردد و شاید بتوان گفت مدل درمانی غالب در نظریه ی روان تحلیلی معاصر است. روابط موضوعی نیز مانند بسیاری از اصطلاحات روان تحلیلی، معانی مختلفی دارد، اما این اصطلاح در نظریه ی روابط موضوعی کرنبرگ، عموماً به الگوهای پایدار و بادوام عملکرد بین فردی، و فرایندهای عاطفی و شناختی گرهخورده در این الگوها، اشاره دارد.
ابژه (یا موضوع): در اصل، دلیل استفاده فروید از چنین اصطلاحی به این خاطر بود که فکر میکرد ابژه، در واقع چیزی است که سائق لیبیدویی از طریق آن ارضاء میشود. از آنجا که این “چیز”، میتواند یک شخص (عمدتاً مادر)، بخشی از یک شخص (مثلاً سینه ی مادر یا انگشت نوزاد)، و یا شیئی بیجان باشد (مثلاً خرس عروسکی برای کودک، یا چرم سیاه برای یک بزرگسال فتیشیست)، پس بهکارگیری اصطلاح ابژه (= موضوع) کاملاً متناسب و ارجحتر از اصطلاح “دیگری” یا “فرد دیگر” است. بعدها، زمانی که نظریهپردازان پس از فروید، به اهمیت روابط انسانی سالهای اولیه ی زندگی (یعنی، دوره ی پیش ادیپال) پی بردند، اصطلاح روابط موضوعی (یا روابط با موضوع) همچنان ابقا شد. ولی این اصطلاح، به معنای مادی جلوهدادن روابط انسانی، یا انسانیت زدایی این روابط نیست. اصطلاح ابژه، در واقع، یادگار و باقیمانده ی تاریخ نوشتههای روان تحلیلی است.
اصلیترین تغییری که نظریهپردازان روابط موضوعی در نحوه ی تفکر روان تحلیلی ایجاد کردهاند، در این اظهارنظر فیربرن (۱۹۵۲) خلاصه میشود: لیبیدو، جویای ابژه است، نه خواستار لذت. به عبارت دیگر، در نظریه روابط موضوعی، فرض بر این است که سائق های توصیف شده از سوی فروید (یعنی، لیبیدو و پرخاشگری)، همیشه در ارتباط با یک شخص دیگر تجربه میشوند: یعنی “موضوع”. ولی از آنجا که ما، گاهی اوقات این شخص دیگر را آنگونه که واقعاً بیرون از ذهنمان قرار دارد، ادراک نمیکنیم و انگاره ی ذهنی ما از او، با آنچه که واقعاً هست تفاوتهایی دارد، نظریهپردازان این حوزه، برای اشاره به این “شخص دیگر” از اصطلاح موضوع جزئی استفاده میکنند.
ارزیابی اختلالات شخصیت بر اساس راهنمای تشخیصی روان پویشی
ترجمه دکتر محمد امین شریفی




