روانکاوی مجرب برای مشورت در مورد بیماری نزد من آمد که چند سالی بود او را میدید. بیمار اختلال مرزی شدیدی را نشان میداد: او زنی افسرده و منزوی بود، احساس میکرد زندگی هیچ معنایی ندارد و قادر نبود کارهای درسیاش را برای گرفتن مدرکش به پایان برساند. او بیشتر وقت خود را صرف انجام بازیهای رایانهای و رؤیاپردازی در مورد آشناییهای عاشقانه گمنام میکرد. پس از چند سال روانکاوی توانست درسش را تمام کند، ازدواج کند، و شغل خوبی در زمینه مد پیدا کند. روانکاو احساس کرده بود که اگرچه شخصیت وی تغییر چندانی نکرده، اما پیشرفت قابلتوجهی در سازگار شدن با زندگی واقعی کرده است. همه اینها وقتی شوهرش دچار بیماری مهلکی شد، فروریخت. بیمار یکبار دیگر افسرده شد، علاقهاش به کار و ازدواجش را از دست داد، و احساس کرد که زندگی دوباره تمام معنایش را ازدستداده است. او سرسختانه گفتههای روانکاو مبنیبر آن را رد میکرد که بیماری همسر رویدادهای دوران کودکی او را از نوساخته، در جایی که مادرش پس از تولد برادر کوچکتر وی دچار افسردگی پس از زایمان شده بود و نمیتوانست تا مدتی کاری کند. روانکاو سعی کرد با احساسات بیمار همدلی کند، اما وقتی دوباره تلاش کرد تعبیرهایی را در مورد واکنشهای بیمار به این رویدادها بدهد، بیمار بیشتر و بیشتر از دست او عصبانی شد، جلساتش را کم کرد و با فریاد گفت این تعبیرها بیفایده هستند و اوضاع را بدتر میکنند. سپس بیمار چندین جلسه مشاوره با درمانگرانی داشت که از سوی دوستانش معرفی شده بودند. بیمار شروع کرد به صحبتکردن در مورد ترک درمان و نهایتاً روانکاو برای مشورت نزد من آمد. من سعی کردم با روانکاو در مورد نحوه ایجاد معنا به لحاظ تحولی صحبت کنم، بهنحویکه مادر برای علایق، اعمال و تولیدات خودانگیخته کودک ارزش قائل میشود. وقتی این فرایند را توصیف میکردم، روانکاو شروع کرد به تداعی کردن چیزهایی که به یاد میآورد بیمار به او گفته است: اینکه چطور وقتی از مدرسه به خانه برمیگشت، حتی پیش از افسردگی مادرش، سعی میکرد به او بگوید در طول روز چه اتفاقاتی افتاده، اما مادر هیچ علاقهای نشان نمیداد … اینکه چطور هروقت به مادر میگفت چه اتفاقی دارد در زندگیاش میافتد، او با نگرانیهای خودش حرف وی را قطع میکرد … در نهایت، هر دوی ما متوجه شدیم که روانکاو به نحوی در انتقال دقیقاً چیزهایی را تکرار میکرد که مادر در ارتباط با بیمار در کودکی انجام داده بود. او به نیازهایی که بیمار بهواقع تجربه میکرد، پاسخ نمیداد، بلکه در حال دادن تعبیرهایی بود که هرچقدر هم موجه بودند، اما از دیدگاه خودش بودند، درست مثل کاری که مادر انجام میداد . روانکاو از بابت فهمیدن این مسئله یکه خورد ولی احساس کرد صحت دارد. او نحوه فکرکردنش به بیمار را تغییر داد. بیشتر به نحوی صبورانه پیش رفت، تعبیر دادن را متوقف کرد و سعی کرد برای احساسات غریبانه بیمار و تلاشهای شجاعانه او برای درمان کردن خودش ارزش قائل شود. بیمار بهآرامی شروع به پاسخدادن کرد و تصادفاً اشاره کرد که دیگر برای مشاوره نزد افراد دیگر نمیرود، و در نهایت صحبت از قطع درمان نکرد . دو سال دیگر طول کشید تا بیمار دوباره توانست درباره آن دوره به نحوی سنجیده فکر کند و بفهمد که برداشت روانکاو «صحیح» بوده، اما برای او در آن موقع زود بوده است.
چه باید کرد؟
شلدون باخ
ترجمه: آناهیتا گنجوی




