میگویند برای گشوده بودن باید «در لحظه بمانیم.» اما اصولا چه جای دیگری می توانیم باشیم؟ حتی اگر در تخیلاتمان گم شده باشیم، در زمان حال گم شده ایم. ما به جای نگاه کردن به اینجا به داستانهای خود نگاه می کنیم.
به گفتهی ویلفرد بایون، درمان ایمان داشتن به این است که با یکی شدن با حقیقت هیجانی این لحظه می توانیم تغییر کنیم. آنطور که هستیم همان چیزی است که در جستجوی آن بوده ایم. نیازی به حاضر «بودن» نیست. هر احساس، ترس، و عمل اجتنابی همان چگونگی حضور ماست. ما نیاز نداریم متفاوت باشیم، تنها باید با خود واقعیمان بنشینیم.
مردی مجبور بود با مرگ بنشیند. وی با پسر پنج سالهاش به زیرزمین خانه رفته بود و دیده بود که همسرش خود را حلق آویز کرده است. چند روز بعد، او به درمانگرش گفته بود که می خواهد بمیرد. درمانگر از من کمک خواست. او نقش بیمار را بازی کرد و من نقش درمانگر را.
«امروز از من چه کمکی می خوای؟»
وی پاسخ داد، نمیتونم خودمو پیدا کنم.
به نظر میاد خودتو پیدا کرده ای؛ تو میدونی که از خسران از دست دادند همسر، سوگواری برای او و تصویر حلق آویزشدنش پرشدی. علت اینکه میخوای خوتو گم کنی اینه که خودتو پیدا کرده ای. چه کسی دوست داره مرگ رو پیدا کنه؟
باورم نمیشه این کار رو کرده.
نمیتونی باور کنی خودکشی کرده.
هر لحظه تو فکرمه. پونزده ساله که از ازدواجمون میگذره و همیشه هم خوشحال بودیم. اما الان گاهی ازش عصبانی ام.
بله، تو ازش عصبانی هستی چون تو و پسرتون رو ترک کرد. عصبانی بودن از زنی که دوستش داری سخته.
نمیدونم چقدر دیگه از عمرم باقی مونده. زندگی دیگه برام معنی نداره.
زندگی معنای زیادی برای تو داره، اما خیلی دردناکه، و برای همین آرزو میکنی با مردن به دردت پایان بدی.
هر کلمه ای که او ادا می کرد به ما نشان میداد به کجا باید برویم. هرچیز که لازم داشتیم در هر لحظه حاضر بود. نگرانی او به احساساتی اشاره می کرد که باید برای شفایافتن آنها را میپذیرفت. چه کسی دوست دارد مرگ را بپذیرد؟ چه کسی می خواهد از همسری که خود را کشته عصبانی باشد؟ چه کسی علاقه دارد پس از مرگ عزیزش به زندگی ادامه دهد؟ با این حال زندگی همواره زمزمه می کند: «آیا از تجربهات استقبال می کنی؟»
وقتی همسر آن مرد خودکشی کرد، تصویر آرمانی همسرش، تصاویر پاک و معصومانه از خودش و تصویر آیندهی مشترکشان همه مردند. طبیعی بود که وی برای اجتناب از مرگ روان شناختی ( مرگی که بازگشت داشت، اما پر هزینه بود) به فکر مرگ فیزیکی بیفتد. در آن زیرزمین، نه تنها همسر آن مرد، بلکه رؤیاهای او نیز حلق آویز شده بودند.
دروغهایی که به خود میگوییم
جان فردریکسون
علیرضا منشی ازغندی




