(تخصصی)
این پست، تحلیلی روانکاوانه بر داستان ابراهیم و اسماعیل بوده و در پی اثباتِ صحت و کذب یا نقد این داستان تاریخی نمی باشد.
برای پدر، همیشه پسر، رقیب او در راه حفظ تاج و تخت، تعالی، ایمان، عشق و زن انگاشته می شود. پس در کنار عشق وافری که پدر به پسر می ورزد، می توان خشم او را نیز احساس کرد. نگاه تحقیرآمیزی که بسیاری از پدران از همان ابتدا به فرزند پسرشان دارند حاکی از همین باور آنهاست. این خشم را می توان هنگام بازی پدرها با پسرانشان نیز لمس نمود: در حالی که مادرها به وقت بازی تمام تمرکزشان بر مراقبت از کودک است تا در حین بازی آسیبی متوجه وی نشود، پدرها در بازی به گونه ای رفتار می کنند که گویا بازی ای در کار نیست و صحنه، صحنه ی رقابت و جنگی واقعی است و هر بار تا اشک پسر را درنیاورند بی خیال ماجرا نمی شوند. انگار پدرها می خواهند از همان ابتدا حد و حدود پسر را تعیین کنند و ضعف او را در برابر قدرت خود به رُخش بکشند.
ماجرای اصلی بر سر رقابت است. هم پدر و هم پسر تصور می کنند جایگاهی در این دنیا هست که اگر به آن دست یابند همچون اسفندیار روئین تن شده و در برابر هر دردی ایمن می شوند. جایگاهی که به آنها قدرتی عظیم بخشیده و تا ابد آنها را در لذتی تمام نشدنی غرقه می سازد. حال این جایگاه یا رسیدن به خدا و بهشت است که در داستان ابراهیم و اسماعیل شاهدش هستیم، یا رسیدن به “قدرت و مادر”، در افسانه ی ادیپ و همتای ایرانی آن در “گشتاسپ و اسفندیار”. این تصور که جنسی فانتزیک و رویاگون دارد در ذات هر مردی ریشه دوانده است. در واقع داستان زندگی مردها تقلا زدن و تلاشهایی کاملا مازوخیستیک برای رسیدن به چنین جایگاهی است (یادآوری این نکته لازم است که منظور از مرد خصلت مردانگی است و نه جنسیت مرد. پس یک زن هم که بعد مردانه اش را اغراق گون فعال کرده است می تواند به همین خیال دچار شود). هر چند پسر شاهد زوال و افول پدرش است اما خیال نامیرا شدن از طریق کسب قدرت را پسر از پدر به ارث می برد. پسران ابتدا تصور می کنند که راه نامیرایی و آرامشِ مطلق در حفظ مادر و نگاه پر مهر او است؛ اما پس از فهم اینکه چنین امری ناممکن است، ابژه های مشابهِ مادر را جایگزین وی می کنند: از کسب تمتع از زنان دیگر گرفته تا رسیدن به جایگاه قدرت. اما در انتهای داستان، تلاشهای گستاخانه ی پسران برای تصاحب قدرت پدر بی پاسخ نمی ماند و سرنوشت سرانجام داغ این گستاخی را به بدترین شکل ممکن بر دلشان می گذارد: آنها یا همچون اُدیپ با دست خویش خنجر را بر چشمان خود فرو می کنند یا همچون اسفندیار که برای رسیدن به تاج و تختِ گشتاسپ (پدرش) مجبور به مبارزه با رستم می شود، در نهایت از همان نقطه ی آسیپ پذیرش یعنی چشمان خود کشته می شود -توضیح اینکه تمام بدن اسفندیار در آبی غسل داده شده بود تا روئین تن شود و چون چشمان اسفندیار به هنگام غسل بسته بود آب به چشمانش نرسید و از همان نقطه نیز از پای در آمد- و یا همچون اسماعیل مستقیما توسط پدر آماده ی قربانی شدن می شوند. حکایت پسرها حکایت خشم و گناه است؛ خشم به پدر به دلیل جایگاه دست نیافتنی او که انگار هیچ گاه قابل دست یافتن نیست و احساس گناه به دلیل میل به از میان بردن پدر و تصاحب مادر.
در مسیحیت نیز مسیح توسط حرص و ولع نزدیک ترین کسانش کشته می شود؛ پس تا ابد پسران مسیح که شامل تمامی مسیحیان می شوند از این کار خود احساس ندامت و گناه کرده و به شکلی نمادین با برگزاری “مراسم عید پاک و روزه داری در ایام انابت و غسل نوزادان توسط کشیش” سعی در تخفیف این گناه می کنند. مسلمانان هم به طریقی دیگر با قربانی کردن گوسفند، نفس سرکش خود را (اسماعیل) که میل رسیدن به جاه و قدرت (جایگاه پدر) دارد سر می برند تا از این طریق احساس rage و guilt شدید نسبت به پدر را از طریق یک مصالحه (کشتن گوسفند نه کشتن پدر یا خود) تجربه و تخیله نمایند.
پی نوشت: روزه داری، غسل جنابت، اعتکاف، سنگ زدن به شیطان در حج و … راه هایی برای تخفیف دادن به احساس گناه ذاتی بشر است. راهی که گمان می رود می تواند ما را پاک و رقیق القلب کرده و از شر شهوات که خلاف خواسته ی پدر (سوپرایگو) است رهایی ببخشد.
پی نوشت دو: رابطه ی برخی پدران با پسران خود بسیار صمیمی و به دور از هر گونه بازی قدرت است. چنین امری شاید به دلیل نگاه عمیقی است که این پدران به زندگی دارند. نگاهی که در آن توهم نامیرایی و رسیدن به قدرت کنار رفته و به جای آن پذیرندگی و تسلیم در برابر واقعیت جای گرفته است.
امیرحسین کمیجانی
رواندرمانگر




