تقسیمبندی ساختارهای شخصیت در روانکاوی مطابق با موضع روانیِ افراد در برابر عقدهی ادیپ یا مرحلهی آلتی (فالیک) صورت میپذیرد.
افسانهی ادیپ در خصوص آگاهی بشر نسبت به محدودیتهایش در مواجهه با بعدی از حقیقت زندگی است که امیال آدمی و آرزوهای دور و درازش را در ارتباط با مادر (منبع میل) ناکام میسازد (مادر را میتوانیم همان ابژهای تصور کنیم که از او لذت حاصل میشود. لذا مادر در این معنا هر ابژهی واقعی یا خیالی را میتواند شامل شود که گمان میرود منبع ارضای اشتیاق آدمی است).
ادیپ را افسانه میپندارند اما هیچ حقیقیای تا به اندازهی ادیپ حقیقت نیست. کسی که ادیپ را منکر میشود، گویی وجود خویش را از اساس منکر شده. ادیپ یک تئوریِ صرف نیست؛ یک واقعیت غیرقابل انکار و تردید است؛ رویکردهای روانشناختیای که ادیپ را یک خیال واهی میپندارند و یا آن را به ذهینت بدبینانه و سکشوال فروید نسبت میدهند و یا این حقیقت را تنها در مورد برخی از افراد صادق میدانند (برای نمونه نگاه کنید به باور حبیب دوانلو در این خصوص) بایستی در عمق بینش آنها نسبت به حقیقت هستی آدمی تردید کرد.
اما اُدیپ چیست؟ در حدود سه سالگی و حتی قبلتر از آن کودک متوجه این موضوع میشود که نگاه مادر و اشتیاق او یکسره نسبت به او نبوده و مادر به چیزهایی (ابژههایی) جز او نیز میل میورزد. حالت کلاسیک این مساله میل مادر به “پدر” است؛ اما ابژهی مادر میتواند علاقهی مادر به کار، علم، گلهای خانه، ورزش یا هر چیز دیگری نیز در نظر گرفته شود.
درک کودک از این مساله، درد روانی عمیقی را تا همیشه برای او ایجاد خواهد ساخت. از یک منظر اینکه ما با این درد چه میکنیم ساختار روانی ما را شکل خواهد داد (منظر دیگر نگاه و احساس مادر به فرایند جدایی از کودک و تصویری است که از پدر و جهان منهای کودک در ذهن دارد. در حقیقت برهمکنش سهطرفه بین میلِ مادر، میل کودک و میل پدر در نهایت ساختار روانی ما را تعیین خواهد کرد).
ما در ساختار نوروتیک (روانرنجور) این درد را میپذیریم و به دنبال جایگزین مادر، زندگی را میسِپَریم. در حقیقت با مواجهه با این ناکامی که مادر به دیگری نیز میل دارد، ما قسمت عظیمی از انرژی روانیِ (لیبیدو) خود را از ابژهی اصلیِ میل، برداشته و به سوی ابژههای میلِ جایگزین هدایت میکنیم. در چنین حالتی در واقع ما جایگاه بلندپایه و محق پدر را نیز برای بودن با مادر تمکین کرده و در برابر قدرت او تسلیم میشویم. میپذیریم که به حد کمی از ارضا قانع باشیم و تنهایی عمیقی که از جداییِ قسمتی از وجود مادر از ما حاصل میشود را تجربه و تحمل میکنیم. مفاهیم دینی، فرهنگ و به طور کلی تمدن و قانون تماماً همراستا با همین ساختار روانی است. به مفاهیمی همچون قناعت، رضا، وجدان اخلاقی، گذشت و فداکاری، چشمپاکی، چشم و دلسیری، ازدواج، تکهمسری، کنترل خشم، عشقِ پاک، باقیات الصالحات، رضایت خدا و والدین، ارزش والای علمگرایی و … اگر نگاهی تحلیلی داشته باشیم متوجه این مساله خواهیم شد که تمامی ارزشها و قوانین پایه بر اساس دو قانون اصلی شکل گرفته و رشد کردهاند: ۱-منع لذت با منبع اصلی میل (مادر) یا همان منع زنای با محارم (incest) و ۲-منع کشتن پدر یا پدرکشی (parricide). قانون طلایی اخلاق چه میگوید: “هر آن چیز که برای خود میپسندی برای دیگری نیز بپسند”. در واقع در کُنهِ اخلاق “مسئولیت” نهفته است؛ اینکه بایستی به دیگری و میل او احترام بگذاری. و این همان تمدن است.
تمدن به دنبال “مدیریت میل” است از آن جهت که بقای انسان در خطر نیفتد. شاید این حسِ دائمیِ “خواب بودن” که همیشه تجربهاش میکنیم؛ حس اینکه “نفهمیدم زندگی چی بود و چطور گذشت” از همین کارکرد تمدن حاصل میشود. فرد نوروتیک مجبور است به دست کشیدن از عمیقترین امیال خود و به فراموشی سپردنشان و تنها راه ادانهی زندگی در او تبدیل انرژیِ حاصل از این امیال ممنوعه به “عشق” و “کار” است.
انسان نوروتیک، از دیدگاه تمدن، یک فرد نرمال و به اصطلاح سالم است. اما خود واقفیم به اینکه تا چه اندازه برای بزرگداشت تمدن، اضطراب و گوشبهزنگیِ مداوم را مجبور به تحمل بودهایم. نوروتیک شدن بهایی است که برای بقای خود میپردازیم: یک انسان نرمال در “بیرون”؛ اما از درون، آشفته و نالان. نالههایی که گاه به شکل بیماری روحی و گاه به شکل علائم بدنی همچون بیماریهای گوارشی و خودایمنی خود را نمایان میسازد.
امیرحسین کمیجانی




