می گویند «آلبرتو جاکومتی»، مجسمه ساز سوئیسی پایش در یک تصادف می شکند. همانطور که در خیابان دراز کشیده بود تا آمبولانس برسد، می شنوند که می گوید: «بالاخره، بالاخره، برای من هم اتفاقی افتاد.»
کاملاً منظورش را می فهمم. من بیش از سی سال در استنفورد تدریس کرده ام و تمام مدت در یک خانه زندگی کرده ام، فرزندانم را تماشا کرده ام که به یک مدرسه رفته اند و هرگز مجبور نشده ام با سمت تاریک زندگی رویاروی شوم. هیچ مرگ نابهنگام و سختی را تجربه نکرده ام، پدر و مادرم در سالخوردگی مردند، پدرم هفتاد ساله و مادرم در دهه نود زندگی بود که از دنیا رفت. خواهرم که هفت سال از من بزرگتر است، سالم است. هیچ دوست صمیمی ای را از دست نداده ام و هر چهار فرزندم دوروبرم هستند و موفقند.
برای متفکری که چارچوب داوری اگزیستانسیال را دریافته است، این زندگی بی خطر و حفاظت شده، نقطه ضعف به حساب می آید. من حتی یکبار هم تجربه رشد دهنده ی جدایی زناشویی را از سر نگذرانده ام تا با تنهایی بالغانه رودر رو شوم. گاهی اوقات به بیمارانی که موقعیت خطیری را در زندگی تجربه می کنند، رشک می برم، کسانی که این شهامت را دارند که زندگی هایشان را از اساس متحول سازند، کسانی که دست به کار می شوند، کارشان را رها می کنند، حرفه شان را تغییر می دهند، طلاق می گیرند و همه چیز را از اول شروع می کنند.
مامان و معنی زندگی
اروین یالوم
ترجمه سپیده حبیب




