احساس پوچی و اضطراب
احساس پوچی یا خلا معمولا از این احساس افراد سرچشمه میگیرد که از انجام هر کار مؤثر در زندگی خود یا دنیایی که در آن زندگی میکنند، ناتوانند. خلا درونی حاصل انباشتگی دراز مدت این عقیده فرد درباره خودش است که قادر نیست به عنوان یک موجود هستیمند، زندگی خود را اداره کند یا نگرش دیگران را نسبت به خود تغییر دهد یا تأثیر مفیدی بر دنیای اطرافش بگذارد. در نتیجه گرفتار حس عمیق نومیدی و بیهودگی میشود؛ در این شرایط افراد خیلی زود خواستن و احساس کردن را کنار میگذارد. بیاحساسی و فقدان عاطفه دفاعهایی هستند در برابر اضطراب. وقتی کسی مدام خود را با خطری مواجه میبیند که قادر نیست بر آن غلبه کند، آخرین دفاعش این است که حتی از حس کردن آن خطرات هم پرهیز کند.
وقتی ملتی اسیر نیازهای اقتصادی هستند و در همان حال از نظر روانی تهی میباشند، حاکمیت خودکامه و تمامیتخواه شکل میگیرد و مردم برای رهایی از اضطرابی که تحملش را ندارند، از آزادی خود صرفنظر می کنند و به آنها روی میآورند.
همانطور که تب نشانه مبارزه بین بدن ما و میکروب هاست، اضطراب نشانه مبارزه ما با خطری است که ما را تهدید میکند. اضطراب معرف یک مبارزه روانی در درون ماست؛ اضطراب وسیلهای است که طبیعت در اختیار ما قرار داده، تا بدانیم مسئلهای داریم و بهتر است که حلش کنیم.
کسی که گرفتار وحشت و اضطراب است، نمیتواند بین خود و واقعیتی که در آن قرارگرفته، جدایی احساس کند. شاید شوخ طبعی به ما کمک کند تا بین خود و مسائل و مشکلاتی که با آن دست به گریبانیم، فاصلهای بیندازیم. اما انسان تا زمانی میتواند بخندد که زیر نفوذ و استیلای کامل ترس و اضطراب نباشد.
آرتور میلر (Arthur Miller)، نویسنده و نمایشنامه نویس آمریکایی میگوید:
تراژدی بیشتر از کمدی معرف خوشبین بودن انسان است، زیرا نظر انسان را نسبت به انسان و خلقیات او به واقعیت نزدیکتر میکند.
تهی بودن و اضطراب رابطه لذت بخش ما را با طبیعت از بین میبرد. وقتی نوزاد متوجه میشود که موجودی مستقل و جدا از مادرش است، با این احساس جدا بودن، به نفوذ خودش در دیگران پیمیبرد، این چنین است که شخصیت در فرزند انسانی شکل میگیرد و انسان شخص میشود.
هر وقت انسان بتواند مثل کسی غیر از خودش به خودش بنگرد، و درباره خودش بیاندیشد، به خود آگاهی رسیده است. سگ یا میمون چنین توانایی را ندارد. البته نبودن خودآگاهی میتواند انسان را از احساس گناه و اضطرابهای روانی رها سازد، و بعضیها می گویند خوش به حال سگ که خودآگاهی ندارد، اما در واقع این بالاترین کیفیتی است که انسان از آن برخوردار است.
در موضوع سلامت و بیماری، باید نقش خود را در مقابله با آن فعال بدانیم. فروید بارها گفته است که هدف روانکاوی این است که آنچه در ناخوداگاه است، به سطح آگاه آورده شود. برای خیلیها مشغولیت زیاد پوششی بر اضطراب درونی و دور نگهداشتن خود از حال و وضع واقعی خودشان است. فعالیت و عملکردن همراه با خودآگاهی نشانه سرزنده بودن و انسجام شخصیت است.
خیلی وقتها میشود که فعال و سرزنده بودن، مستلزم عمل نکردن و خلاقانه بیکار نشستن است و این موضوع برای بسیاری از آدمهای امروزی سختتر از کوشش و فعالیت است. خودآگاهی به معنای زندگی آرام و موقر، همراه با تفکر و تامل و مراقبه و مکاشفه است؛ در این نوع از خودآگاهی، یک چیز «بودن» مهمتر از یک کار «کردن» است.
رولو می




