loading

وقتی در راهی قدم بر‌می‌داری که عمیقاً به آن میل می‌ورزی، دیگر برنامه‌ریزی برای متعهد ماندن به آن بی‌معنا به نظر می‌رسد. اصولاً برنامه‌ریزی برای طی‌کردن یک مسیر وقتی ضرورت می‌یابد که قسمت عظیمی از وجود ما به آن عمل هیچ اشتیاقی ندارد. عاشقی را تصور کنید که برای دیدار معشوقش برنامه‌ای هفتگی طراحی می‌کند تا فراموش نکند که هر هفته سه بار باید با او ملاقات کند! عاشق حقیقی برای دیدار یار سر از پا نمی‌شناسد! و در پی هر فرصتی است تا صدای معشوقش را بشنود و جلوه‌ای از او بیابد.  این “از یاد بردن‌های مکرر” و برنامه‌ریزی خود سندی است بر عاشق نبودن!

برنامه‌ریزی و زمان‌بندی‌های وسواسی آنگاه ضرورت می‌یابد که در دل نسبت به فعلی، انگیزه‌ی درونی وجود ندارد. وقتی صد دل هستیم نه یک‌دل، آنگاه باید به فکر چاره باشیم که نقطه‌ی A کجاست، روزی چند ساعت باید مطالعه کنم، چطور تمرکزم را بالا ببرم و چگونه در خود نسبت به هدفی که انتخاب کرده‌ام انگیزه ایجاد کنم! اما انسان یک‌دل نیاز به هیچ یادآور، تذکر و تشویقی برای اصرار ورزیدن و رها نکردن هدفش ندارد. اهمیت یافتن مفاهیمی همچون اراده، مدیریت زمان و راه‌های رسیدن به موفقیت که این روزها نقل مجالس روان‌شناسان شده است نیز اصولاً از خلا اشتیاق در آدم‌ها سرچشمه می‌گیرد. اراده جایی معنا می‌یابد که ما قرار است پا روی دلمان بگذاریم و کاری را انجام دهیم که نه دل بلکه “عقل” آن را طلب می‌کند. اما کسی که از ابتدا به پای دلش سر می‌نهد که دیگر به اراده محتاج نخواهد شد! در وادی دل، زور زدن در کار نیست. “موفقیت” هم آنگاه برای ما اهمیت می‌یابد که انجام‌دادن هر روزه‌ی یک کار در ما لذت چندانی ایجاد نکند و تمام هدف ما فقط به اتمام رساندن آن پروژه باشد. به همین دلیل است که افرادی همچون برایان تریسی و آنتونی رابینز از گام‌ها و را‌ه‌های رسیدن به موفقیت سخن می‌گویند. چون خوب می‌دانند که اکثر مردم به دلیلِ انتخاب‌های اشتباه و بی‌ربط با وجودشان، انگیزه‌ی درونی برای انجام حتی مقدماتِ اهداف خود را هم ندارند، پس به‌جای ریشه‌یابیِ بی‌انگیزگی انسان‌ها، به آنان راهکارهایی را آموزش می‌دهند تا بلکه با رسیدن به اهدافی بیرونی طعم موفقیت را بچشند. ایراد اصلی این رهبران انگیزشی این است که تعارض‌های درونی آدم‌ها را نادیده می‌انگارند و هیچ‌گاه از مخاطبینشان نمی‌پرسند که: “چرا می‌خواهی فلان راه را بروی، چرا انتخابت گزینه‌ی الف است و نه ب؟ چرا تا این حد نسبت به هدفی که در ظاهر آن را طلب می‌کنی از درون بی‌انگیزه هستی؟ “ آن‌ها بدون توجه به درون آدم‌ها فقط به دنبال ایجاد انگیزه و تمرکز در آنان و رساندنشان به نقطه‌ی “پیروزی” هستند، در حالی که ما قبل از هر چیزی و هر انتخابی نیازمند فهمی عمیق نسبت به خود و صداهای درونمان هستیم.

اکثریت ما آدم‌ها اصولاً به راه‌هایی کشیده می‌شویم که وجودمان را درگیر نمی‌کند، دلمان برایش نمی‌لرزد و میل عمیقی برای انجامش نداریم. پس به‌جای آنکه در صدد یافتن راهی باشیم که از قدم برداشتن در آن عمیقاً مشعوف شویم به دنبال راهکارهایی هستیم تا لباسی که وصله‌ی تن ما و راهی که مقصود حقیقی ما نیست را به‌زور به تن کنیم و به پایان برسانیم. ایده‌ی موفقیت شاید حس پیروزی را در ما ایجاد کند اما حس “آدم اشتباهی” بودنمان را هم به همان میزان تقویت خواهد کرد.

 

امیرحسین کمیجانی

آموزش هامطالب مفید

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!