loading

شب در حیاط درندشت و سبز خانه‌ی پدربزرگ، یک‌وری زیر آسمان دراز می‌کشیدم؛ چشمانم را می‌بستم و قلبم را به لالاییِ صدای برگ‌های درخت توت می‌سپردم. از سرمای دلچسبی که به زیر پتو نفوذ می‌کرد و من را وادار به جمع شدن بیشتر در خودم، لذتی به غایت دلچسب‌ می‌بردم.
چشمانم گرم خواب می‌شد که ناگهان پدر دلسوزم، مرا و پتو را با هم بلند می‌کرد و بی‌توجه به اصرار من برای ماندن در حیاط با تکرار این جمله که “پسرم، هوا سرد است، سرما‌میخوری” به اندرونیِ خانه می‌برد.
همین مراقبت مهربانانه‌ی پدرم کافی بود تا من در ناخودآگاهم در کنار شکل‌گیری مفهوم مراقبت پدرانه، این ایده تکامل یابد که لذت، عمری به مدت چند دقیقه دارد و تو اجبارا از آن محروم خواهی شد.

حالا بزرگ شده‌ام و پدرم دیگر مراقبم نیست، اما ترسی از درون مرا به گند کشیدن لذت مجبور می‌سازد…

پی‌نوشت: این سرنوشت ماست و گریزی از آن نیست. زندگی شبیه بازی با کیسه‌ی در‌بسته‌ی پلاستیکیِ پر از آبی است که وقتی هر طرفش را با دستانت فشار می‌دهی، یک طرف دیگرش قلمبه‌ای از آب بیرون می‌زند؛ آسیب گاهی از مراقبت می‌زاید و گاه از رها کردن؛ زمانی از تجربه‌ی لذت و زمانی دگر، از محرومیت…

 

 

امیرحسین کمیجانی

آموزش هامطالب مفید

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!